زلزله هاست …
در تمام دوران زندگی ام چنین روزگاری را به خاطر ندارم. تعبیرش را نمی دانم، حتی نامی برایش نمی یابم!
در یورش مغول گونه پیرامون و افکار؛ خود را به روی خطی از زلزله می یابی. نه تنها آرامشی را نمی یابی، که ترس از بی آرمشی عزیزانت تو را رها نمی کند.
هنگامه ی قنوت، به انگشتانم می نگریستم و غم هایم را در آن ده انگشت می جستم. خواسته هم را در کف دست؛ البت به اجماع عزیزانم.
می پنداشتم خدایی که ده انگشت داده، و تنها به این ده توان اشارت read more
