Posts Tagged :

محمد حسین ضیاء

شورش کرده اند 600 422 محمد حسین ضیاء

شورش کرده اند

مقدمه: از آن روی که کار و درس و زندگی من همه در همین خانه و پشت همین اپن خاکستری آشپزخانه ام می گذرد٬ لذا ممکن است طی یک روز و حتی مورد بوده که سه روز با کسی صحبت نکنم. لذا تمام وضایف آن را محول کرده ام به انگشتانم و گوشهایم. گوشهایی که آهنگ می شنوند و انگشتانی که می نگارند آنچه که در افکارم می گذرد. خوشبختانه این سایت فیلتر است و کمتر کسی خواننده ی این مطالب است٬ مخصوصا عزیزانم. آنقدر فضای اینستاگرام را تلخ کرده بودم که مجبور به مهاجرت دوباره به این فضا شدم.
اگر شما همکنون در حال خواندن این متن هستید٬ لطفا بدون قضاوت بخوانید. می دانم که متنی که نوشته ام تمامش تاریک٬ تلخ و نا خوش است. بیشتر به نوشته ی آدمی می ماند که از ترس اینکه کفش هایش خراب شود٬ پای لخت بر روی نرده های ساختمانی ده طبقه ایستاده و به افکار دیگران بعد از فهمیدن خبر٬ فکر می کند. اما واقعیت من جور دیگری است. این شرایط گرچه همچون هزارپا بر روی وجودم چنبره زده٬ اما می دانم که می توانم از آن عبور کنم٬ صبر کنم٬ مبارزه کنم. اما افکار آدم در سرش به مانند زودپزی است که اگر بخارش را تخلیه نکنی٬ خانه ات را ویران می کند. این نوشته پیش رو همان سوپاپ هایی است که مرا تخلیه می کند. با نوشتن آرام تر می شوم.

read more

تصاویر دبی 150 150 محمد حسین ضیاء

تصاویر دبی

[flagallery gid=1 name=”Gallery” w=600 h=460 skin=flat_wall_3d_demo]

حال و احوال 150 150 محمد حسین ضیاء

حال و احوال

حال و احوال این روزهای من حال و احوال ماندگی و درماندگی یک تفکر است. میان پوچی مطلق و امیدواری صرف. از طرف به بن بست تاریک یک دالان پوچ بودن میرسم و از دیگر روی به آستانه راهی سپید با درختانی از آزادی!

همراهم نه همراه است و نه نه بی راه. همراهم خود عذاب خلصه آلود یک وهم سبز رنگ را برای سالها باید به همراه کشد. همراهم خود زخم خورده این مسیر است.

راهیم نیست. امروز و دیروزم، چون فردا و فردا ها خواهد بود و مطلق پلید تاریکی همبسر شیطانی یک نفس. جامه سپید می پوشم، تا در هم آغوشی این وهم، مرزی بین بودنمان باشد. تفکیکی میان اندیشه مان با حقیقتی که در عرق این هم آغوشی ساری و جاری یست.

همیشه در پس این بودن نقش خیالی به بازی کودکانه خود با تیله هایی از جنس مردمک ها مشغولست. همیشه وهم را واژه ای می پنداشتم برای آنچه خیالست و نه اسمی برای کودکی در آغوشم. در پس ماه ها اکنون در ابتدای آن وهمم. در ابتدای آن خیال. در ابتدای آن مشترک … .

هوای این چند روز آفتابی و گرم است. اکنون سپیدی این برف بر جا مانده از زمستان به کناری رفته. نمیدانستم پیش از این بر روی چه راه می رفتم. زمینی محکم یا یخی تازک بر سطح دریاچه ای عمیق.

 

مادر… 400 300 محمد حسین ضیاء

مادر…

سر تعظیم در مقابل وجود اهورایی اش فرود می آورم . وجود اهورایی که سالها نوازشگر روح و جسمم بوده و خواهد بود.
خدایش در همه حال از بلا نگه دارد … .

روزت فرخنده باد مادرم!

 

دور و خیلی دور… 150 150 محمد حسین ضیاء

دور و خیلی دور…

سه ماه و دو روز دوری از وطن! چه زود گذشت… با تمام دلهره ها و نگرانی ها و البته شروع دوباره ای برای دغدغه های روتین انسانی!
عکس های این روزهام رو می ذارم روی صفحه خودم . به یادگار گذر زمان و گذر انسان.

محمد حسین ضیاء
بعد از روزها 602 224 محمد حسین ضیاء

بعد از روزها

به همین زودی سه ماه شد. سه ماه بدون ایران و سه ماه دور از ایران… . یادم میاد تمام مسیرهایی رو که در ماه های آخر قدم میزدم، گوشی موبایلم رو توی دستم میگرفتم و صدای اطراف رو ضبط میکردم. میدونستم دلم برای همه اون صداها تنگ خواهد شد.
از صدای لحظه ای که وارد مترو می شدم تا لحظه خروج. از صدای خیابون آزادی و چهارراه ولی عصر و بازار تجریش و سمنوی عمه نرگس گرفته تا صدای خودم با تنی لرزان وقت بالا رفتن از پله های شرکت.

یادم میاد وقتی توی خیابونی قدم میزدم این جمله رو زمزمه می کردم که معلوم نیست بار دیگری برای قدم زدن در این خیابون بدست بیاد. سعی میکردم لذت بودن در اون رو با تمام وجودم احساس کنم. سال 89 برای من تمام حادثه بود. به طوری که میتونم برای هر روزش اتفاقی رو به خاطر بیارم. طی این سال درس گرفتم و درس پس دادم. هر روزش برام تجربه شد و تمام زندگیم رو میتونم در مقابل این یکسال قرار بدم.

در حال حاضر رضایت دارم از عملکردم در این یکسال. خوشحالم که با تمام وجودم و ظرفیتم تلاش کردم . هر روز نقش یک منجی رو بیشتر در زندگیم احساس کردم. کسی که بود و حضور داشت و امیدوارم بتونم سپاسگذارش باشم.

شاید کسانی که این مطلب رو بخونن از من انتظار دارند که من در رابطه با موضوعات دیگری بنویسم. اما من این خلوت گاهم رو خالی از تمام رخداد ها می خوام. دوست دارم اینجا دهن کجی بکنم به همه افکاری که در روز همراهم هست و خارج از اونها بحث کنم و بنویسم و کمی با خودم باشم.

سال 90، ماراتن دیگری هست که آغاز شده. هنوز دارم کفش هام رو میپوشم. زمان رو نباید از دست داد.

بهتره برم تا دیر نشده. البته منظورم از این خط آخر چیز دیگری بود. شیری بود که برای مایه زدن آمادست؛ جاتون خالی، برای خوردن یک ماست شیرین! 🙂

 

 

تولدي ديگر…. 600 224 محمد حسین ضیاء

تولدي ديگر….

دوست داشتم، اما فكر نمي كردم! تنها ترين روز تولد من!

اين روزها دوستان عزيزم را بهتر شناختم. اين روزها تفاوت بر باد رفته و از ياد رفته را بهتر ديدم. خوشحالم و اميدوار…
امشب  را براي سلامتي و طول عمر عزيزاني دعا و آرزو مي كنم كه عمري را براي من گذاشتند. براي مادري كه ماهها و سپس سالها بي قرارش كردم و براي پدري كه نيمي از بدنش را بر اثر ساليان برايم نثار كرد…

آمين

پنج سال گذشت… 573 240 محمد حسین ضیاء

پنج سال گذشت…

پنج سال گذشت
نقطه سر خط!

اين حكايت مبسوط يك زندگيست….
نمي دانم شنونده تبريك باشم يا بيننده تمسخر؟
نمي دانم نشان افتخار است يا برچسب بد نامي؟
تنها مي توانم حس سرماي پوزخند تلخ بر لبانم را احساس كنم كه با نيم نگاهي به گذشته، در آستانه آينده وامانده است…
اين حكايت هجرت است از مايي به مني!
هجرت به ناكجا آباد يك انسان
چند روزيست كه بوي هجرت مي آيد…

پدر 600 266 محمد حسین ضیاء

پدر

كسي دخترم را ديده است؟

كسي تنها گمشده ي مرا ديده است؟

شكست پوست پيشانيم خبر از بي تابي دورانم مي دهد

لزرش دستانم نشان قلب شكسته ايست كه تقدير برايم رقم زد

1 روز؟ 2 روز؟ 1 ماه؟ 2 سال؟ چند وقت…؟ يك عمر

يك عمر بي او تنوانم بود

نتوانم! من پدرم.

پدر را روز الست دايگي فرزند ندادندش! زيرا تحمل اندك دوري، اندك گريه و رنجش فرزند را نداشت

پدر هميشه تنها بود

پدر هميشه تنهابوده و تنها خواهد ماند

ودر پس تنهايي خويش زودتر از آنچه ديگران بدانندخواهد مرد

پدر هميشه زودتر خواهد مرد

توان ماندنش نيست

دخترش را مي خواند:

من پدرم… پدري خسته دوران، پدري رنج ديده دوران

اما پدر كه بود؟

پدري كه تا دختر نبود، اسمش “مرد من” بود و چون زن مادر شد اون نيز ديگر مرد نبود. شوهر بود. پدر بود. درمانده و تنها بود…

پدري كه عمري را در پس تنهايي گذراند تا دختر روي آرامش بيند

پدري كه هميشه در ميان مهر مادر و دختر غريبانه بود

پدري كه هميشه تنها بود

اما مادر رفت!

دختر رفت!

زندگي رفت!

او ماند و خروار خروار خاطره و اندوه نبودن

پدر روزها در ميانه كوچه ها با بي نوايي ندا ميداد:

غمگينم. پدري غمگين را ديده ايد؟

اين منم

پدري تنها در آستانه ي گمراهي دوران

دخترم كجاست؟

دخترم را مي خوانم….

دخترم كجاست؟

شاهنامه 600 249 محمد حسین ضیاء

شاهنامه

بنام  خداوند  جان  و خرد                                                        كزين برتر انديشه بر نگزرد

امروز شاهنامه رو شروع كردم. آرزويي كه دير به سراغش رفتم. اعتراف ميكنم چندين مرتبه شروع كرده بودم و ناقص موند.

ازين پرده برتر سخن گاه نيست                                                  بهستيش انديشه را راه نيست

شايد آشنايي من از كودكي با داستان هاي شاهنامه در اين حس و خواسته ي هميشگي براي خواندن كامل اين اثر بي تاثير نبوده باشه. يادم مياد اولين مرتبه كه تونستم به آرامگاه فردوسي قدم بگذارم 12 سالم بود. همان زمان از كتابفروشي در حاشيه آرامگاه كتاب داستان نبرد رستم با ديو سپيد رو خريدم. كتابي با جلدي آبي رنگ و تصويرسازي از همان صحنه نبرد.
دومين آشنايي نزديك من با داستان هاي فردوسي مربوط به رستم و سهراب بود كه تاثير خاصي رو بر روي من گذاشت. احساسي كه منو دچار رويا پردازي هايي كودكانه مي كرد.

خوندن آثار مرتبط از شاهنامه هم جزو مواردي بود كه بهش علاقه داشتم. خوان هشتم اخوان از جمله نبشته هايي بود كه هيچ گاه يادم نخواهد رفت. حس اندوهي كه هميشه صورتم رو خيس مي كرد.

قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است ”
شعر نیست.
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ – عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
“…روکش تابوت تختی هاست …”

… با هزاران یادهای روشن و زنده…
گفت در دل : ” رخش ! طفلک رخش
آه”!
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد ناگهان انگار

 

به هر تقدير من شروعي دوباره رو براي فتح اين كاخ بلند….

بر آوردم از نظم كاخي بلند                                                    كه از باد باران نيابد گزند