روزانه

بلند گوش 600 450 محمد حسین ضیاء

بلند گوش

پیر زن ها هنگامه صحبت با گوشی(تلفن)٬ بلند بلند صحبت می کنند
پیر مردها هنگامه غرغر٬ بلند بلند غر می زنند
دیده شده جوان هم بر بلندی رفته و به بلندی فریاد زده
حتی کودک که از رحم بر می آید٬ وقتی از آن رحم تاریک به این جهان روشن می آید٬ فریاد بر می آرد!
این نشانه تنهایی است.
تنهایانی که مشترک مورد نظری را برای سخن مستقیم خود ندارند؛ پس بلند صحبت می کنند٬ بلند غر می زنند و بلند فریاد می کشند. حتی بلند و بلندبلند هم فکر می کنند؛ چرا که رسیدن به این بلندی٬ حتی به گوش مرده نیز٬ پیامی رسیده به یک مخاطب را به همراه دارد.
حتی آن کودک! read more

بی خانمانی 800 317 محمد حسین ضیاء

بی خانمانی

اگر چه روزهایم آنقدر ساعت هایش کمند٬ اما برای آنچه همیشه تغییر زندگی می خوانمش٬‌پروژه (اصطلاحی که گاهی فکر می کنم بیش از حد دوستش دارم)‌ای را شروع کردم. در روزگاری که روزهای من به سان باد می گذرند٬‌برای تنفس و آرامش درونی ام ایده ای را که سال ها داشتم را قلم زدم.
مدتی بود می خواستم کاری با محوریت بی خانمان ها read more

تلخی طعم 400 300 محمد حسین ضیاء

تلخی طعم

۱- طی روزهای باقی مانده از سال گذشته٬‌همچنان که در مرکوب همیشگی ام نشته بودم٬‌به مرور سه سالگی دوری از وطن پرداختم و ناسزاها و شماطت ها نثار خود نمودم و از پنجره به پهنای سیاه رنگ جاده چشم دوختم و بر دل به خدا آرزوها و خواسته هایم را تکرار کردم تا شاید در این ساعات پایانی سال٬ حول حالنا را به احسن الحال همیشگی ام بدل کند و من را از عرصه ناشسته کنونی به عیان آزاد آینده کشاند.
نشد برایش بخوانم که این شعر را که “دق که ندانی که چیست گرفتن” اما می دانم به خوبی آگاه است که بر منطق روزگار من٬ خوشی و آرامش و آسایش جایگاهش دست نیافتنی تر از آنست که من ببینم و به خاطر آوردم.
شاکر بودن را فراموش نکرده ام٬ و حتی این را فراموش نکرده ام که ممکن است ظاهر read more

پوست خر 640 480 محمد حسین ضیاء

پوست خر

در مکان صفر ایساده ام٬ انگار مدتهاست که راه پس و پیش را رفته ام و هیچ نیافته ام.
هر شب دعا گویان اذن خروج بر لب و تسبیح رهایی بر دستانم تا مگر بربایم بختی را که در دستانش است.

حالمان این روزها بد است. نه تنها من٬ که حال تمام پیرامونم.
انگار آدمی در بیابان تنهایی و در چاه ضلال گرفتار آمده و چشم read more

یک روز ساده 640 480 محمد حسین ضیاء

یک روز ساده

بعد از چند ماهی خودم را امروز به نشستن پشت پنجره این خانه ی کوچک و دوست داشتنی ام مشغول کردم. آی پد برای خودش اخبار می گوید و شبکه های مختلف داخل و خارج را رصد می کند. گوشی ام حال و احوال خانواده را جویا می شود و این لپ تاپ هم آرام و گرم بر روی پاهایم چنبره زده و انگشتان دستم را به نوشتن و چشمانم را به جستجو کردن وا می دارد.
صبحانه هم برعکس روزهای کاری٬ خبری نیست و پیوندش می دهم با نهار!
مدتهاست که نتوانسته ام برای خودم باشم. آخرین بار read more

خاطرات صوتی 1024 731 محمد حسین ضیاء

خاطرات صوتی

هر چه به روزی های خروج سه سال قبلم از ایران نزدیکتر می شوم٬ یاد آن روزها برایم پر رنگ تر می شود. روزشمار حبس و حصر کروبی و موسوی هم شده روز شمار شب های غربت من.

تقریبا در آن روزها فشرده و در این روزها گسسته اقدام به ضبط صدای خودم می کرده می کنم و خاطراتم را در قالب فایل صوتی به خاطر می سپارم. چرا که نوشتنش برایم دیگر معنی ندارد و تمام ۱۵ سال گذشته تلاش زیادی کردم که هر روز را بنویسم اما فرجام درستی نداشت. البته بهتر هم دیدم که صدایم را داشته باشم تا بتوانم read more

اعتماد 400 300 محمد حسین ضیاء

اعتماد

اکنون نزدیک به سه سال است که خاک وطن و عطر خوش جامه خانواده را ترک کرده و رخ به سمت آفتاب بر آمده از شرق٬ غرب نموده ام.
در این روزها که همکنون شماره اش از ۱۰۵۰ فراتر رفته٬ کلمات زیادی را زندگی و تجربه کردم. نمیخواهم به موضوع تفاوت ها و شباهت های این دو مکان بپردازم. حتی نمیخواهم بگویم که کدام بهتر است و کدام بدتر٬ چرا که همیشه بر نسبی بودن احساس و واقعه تاکید دارم و میدانم که در یک مکان ثابت٬ اما در دولحظه متفاوت read more

تلخ ناگوار فیس بوک 640 458 محمد حسین ضیاء

تلخ ناگوار فیس بوک

شاخک نمیخواهد. به خوبی انحطاط روز افزون را می توان در بسیاری از صفحات این رسانه عمومی دید. چه زاییده خودشان و چه الهام گرفته از مرض مسری جامعه. حکایت تلخی که مرا بعد از مدتها وادار به نگارش کرد، هجوم عوالمی از دنیای روحیات مرده و دین پرستی پوچ و وحشی گری خوی تعصب بود. شاید ماجرا برای من از مصاحبه بی بی سی با بسیجی معروف آغاز شد. آنجا که نشانه های تلخی از پوچی همراه شده با تعصبات مذهبی را می شد در کلمه کلمه وی شنید. تناقضی میان دین واقعی و شریعت پوچی که نشانه هایش بر پیشانی این افراد نقش بسته، کار را به آنجا کشیده read more

برای تو 525 234 محمد حسین ضیاء

برای تو

مدتی هست که نتوانسته ام بنویسم و از آنچه گاها ذهنم را مشغول خود می کنم بنگارم. به لطفا سندی* و بدباگ**؛ توانستم فرصتی را بیابم که بنویسم.

شاید در ظاهر نبودم و ابراز نکرم، اما در باطن شکرگذار آنانی که هستند، هستم. کسانی که در مسیرهای مختلف حتی به اندک تماسی همراهت هستند تا در این بیابان و یا به تعبیر “مزامیر داوود”، دره تاریک؛ تنها نمانی و به حضورشان فوت گیری و در بدترین شرایط نا امیدی کور سوی یک روشنایی را باور کنی.

یادم است چندباری در این خصوص جست و گریخته متونی را نوشته ام اما read more

عمق یگانگی 640 640 محمد حسین ضیاء

عمق یگانگی

چه روزهایی خواهد رسید که بدرقه گر عمر و روزگار خودیم و در پس آن تعامل رفتاری شخصیت های گنگ و گویای پیرامونت، نمود واقعی خود را خواهند یافت!
جریان ها شکل می گیرند و رخ ها نمایانگر درونی از آنچه که شاکله ی ایجادشان است، خواهند شد.
پیرامونم و درونم را بس تنگ می بینم. عرصه رخ مداری را نجسته ام، اما read more