روزانه

من ایستاده ام … 150 150 محمد حسین ضیاء

من ایستاده ام …

و من ایستاده ام

آنجا که هر باد و نابادی وزیدنی دارند تند و خشمگین!

من ایستاده ام آنجا که آب دهان هر کس و ناکس کف کفشانم را سیراب میکند!

من ایستاده ام آنجا که بزدلانش جز در پرتویی خاص قدرت صحبت و ادراک ندارند

من ایستاده ام آنجا که محبت و رافت را با آفتابه به خوردت میدهند

من ایستاده ام آنجا که زیباترین ترانه اش سوخته و فالش ترین آهنگش را گویا همه پسندیده اند

من ایستاده ام آنجا که بند وبار را از خر باز کردند و بر پشت آدمی نهاده اند تا از یاد نبرد که خر چه وظیفه سنگینی داشت!

من ایستاده ام آنجا که بشقابهای پر بر سر بامهاست تا سر سفره ها

من ایستاده ام حالا ها و حالاها!

پایم بر زمین نیست اما ایستاده ام…

شاید نمیدانم که من بردارم…

ما فریاد میزدیم… 150 150 محمد حسین ضیاء

ما فریاد میزدیم…

ما فرياد ميزديم : ” چراغ ! چراغ ! “

و ايشان درنمي يافتند .

سياهي چشمشان

سپيدي كدري بود اسفنج وار

شكافته

لايه بر لايه

شباهت برده از جسميت مغزشان .

گناهي شان نبود :

از جهنمي ديگر بودند …

جهان در روزی که گذشت برای من 150 150 محمد حسین ضیاء

جهان در روزی که گذشت برای من

دیروز روز تجربه ها بود. شاید به ترتیب گفتنش بد نباشه…
1- صبح؛ منزل تا ساعت 10 منتظر مسافری از شرق که قول داده بود میاد و نیومد!!؟
2- رفتم سمت پیروزی تا برگه سبز خدمت یکی از دوستان رو ببرم منابع انسانی سپاه! تمام مسیر نیروهای یگان ویژه در حال تردد بودند. بیشتراز اینکه تاکسی باشه، ماشین های سیاه یگان ویژه بود که با سرعت خیابان نوردی میکردند(احتمالا داشتن نمونه ای از یک سوخت جدید رو چک میکردن چون عین خیالشون نبود که بنزین تا چند وقت دیگه قراره بشه مهره خانوم ها!!)
3- شب سفر به کرمان با قطار(متاسفانه این بخش ناتمام شد و من از قطار جاموندم. نه تنهامن بلکه دو نفر از همکارام هم جاموندن!! که البته ادامش در فرداش پیگیری شد و ما بالاخره وارد کرمان شدیم)
4- وقتی از قطار موندیم رفتیم ری. آره همین شهر ری خودمون. در همین حین فهمیدم یکی از دوستام داره میرسه ایران در فرودگاه امام. چون نتونسته بودم برای رفت برم گفتم از برگشت برم بدرقش! من هم که فرودگاه امام رو ندیدده بودم و حرم امام رو هم همچنین؛ از طریق مترو رفتم حرم.تو مترو با بچه هایی برخورد کردم که بچه های کار بودند. همراه یک پیرمرد که از اونها میخواست تا توی مترو فال بفروشن. قیافه ای در ظاهر راضی و خشنود داشتن. یکیشون چشم سبز با موهای بلوند؛دمپایی 5 ساتنی صورتی با جوراب و شلواری کوتاه که برای تنش کوتاه بود.با نگاهی خاص به موبایل های اطرافیانش نگاه میکرد. یاد شب عید افتادم و اینکه اون بچه ها چه حال و هوایی دارن!؟ آیا هنگام تحویل سال نو حداقل توی خونن یا نه سر یک چهارراه یا توی یه مترو دیگه… رسیدم ایستگاه حرم. رفتم اونور اتوبان و یک انسان خیرخواه سوارم کرد. اولش فکر کردم مسافرکشه! بعد دیدم استاد چند تا دانشگاهه(دکترای ریاضی) هم سن و سال خودمون بود. کمی افسوس مشترک با هم در کردیم و تو فرودگاه خدافظی کردیم. دوباره درگیر چرا ها شدم!
وارد سالن اصلی شدم.رفتم طبقه پائین. میدونستم اینترنت وایرلس داره. برای 5 دقیقه لپ تابم شارژ داشت. ایمیلمو چک کردم. شروع کردم به خوندن کتاب تجزیه و تحلیل سیتم. دوستم 2 ساعت بعدش رسید. 2تا دیگه از دوستای دیگمون رسیدن و رفتیم سمت تهران!
صبح پروازم ok شد و رفتیم کرمان… کمی سرما خوردم.

تصمیم میگریم که چگونه باشیم 150 150 محمد حسین ضیاء

تصمیم میگریم که چگونه باشیم

چند روز پیش کلاس تجزیه و تحلیل سیستم داشتم. یکی از روان ترین و دوست داشتنی ترین دروسی بود که تا به حال خونده بودم. سیستم های اداری و ساختاری اجتماعی پیرامون ساختار کار و گردش کار در هر سازمان و ارتباط اونها برای من که توی شرکت با سیستم های نرم افزاری سازمانی برخورد دارم جالب بود.

اون روز احساس کردم که میتونم روی این بخش کار زیادی انجام بدم. میتونم از اون به عنوان یک هدف در زندگی استفاده کنم. خوشحال بودم وقتی دیدم تجربه های من در این 6 سال اخیر جای خوبی به درد خورد. ازمرکز فناوری های دانشگاه شریف گرفته تا فعالیت در زمینه مدیریت شهری و روستایی و مرکز بُستیان!!

احساس خوبی دارم.

عید آمد و ما لختیم … 150 150 محمد حسین ضیاء

عید آمد و ما لختیم …

نمیدونم هفت تیر رو مانتو فروش ها شو  باور کنم یا طرح هدفمند کردن یارانه ها؟
نمیدونم خوردن ته مونده ها غذاهای وامونده بغل خیابون رو باور کنم یا پیتزای 12000 تومنی؟
نمیدونم عیدی دولتی رو باور کنم یا قبض برق 78000 تومنی؟
راستی فکر کنم امسال برای عید با 20 لیتر حاتم بخشی بشه تا دور میدون آزادی برید.
طرح بدین. منتظرم

تصاویری از دکتر محمد مصدق 150 150 محمد حسین ضیاء

تصاویری از دکتر محمد مصدق

 

read more

آخرین دفاعیات مصدق 150 150 محمد حسین ضیاء

آخرین دفاعیات مصدق

به من گناهان زيادي نسبت دادند و من مي دانم يک گناه بيشتر نکرده ام و آن اين است که تسليم تمايلات خارجيان نشده و دست آنان را از منابع ملي کشور کوتاه کردم در تمام مدت زمامداري خود از لحاظ سياست داخلي و خارجي يک هدف داشتم و ان اين بود که ملت بر مقدرات read more

به یاد مصدق و سالها رنجی که کشید 150 150 محمد حسین ضیاء

به یاد مصدق و سالها رنجی که کشید

محمد مصدق در بهار سال ۱۲۶۱ شمسی در یک خانواده اشرافی و با نفوذ دیوانی قاجار در محله سنگلج تهران به دنیا آمد[۲] و [۳]. پدرش میرزا هدایت الله وزیر دفتر و مادرش شاهزاده خانم نجم السلطنه (نوه عباس میرزا، موسس بیمارستان نجمیه تهران[۴]) دختر شاهزاده فیروز میرزا نصرت الدوله برادر محمد شاه بود. نجم السلطنه دختر عموی ناصرالدین شاه بود.”[۵]

۱۶ اسفند ۱۲۶۴ فیروز میرزا نصرت الدوله که پدر read more