روزانه

خودخواهي 603 243 محمد حسین ضیاء

خودخواهي

زمان هاي زيادي از اين چند روز، به خودخواهي و انحصار طلبي آدم ها و منجمله خودم فكر ميكنم. به بهانه هاي مختلف و با كلمات مختلف در صدد بدست آوردن خواسته هاي خودمون هستيم.
بيشتر از اونكه به خواسته هاي ديگران و نيازها و فوايد اون كارها براشون بيانديشيم؛ نا خواسته و يا خواسته به اين توجه مي كنيم كه حال و احوال و شرايط فردي من چه خواهد شد؟ هميشه ناخواسته بودن اين رفتارها بدتر از خواسته بودن اونهاست. تمام مدتي كه يك شخص به دنبال گرفتن اين نيازهاست، فردي در حال دادن هزينه هاي اين خواسته ي شماست.
سعي در ترك اين رفتار داري ولي متاسفانه باز درگيرش خواهي شد. اين موضوع زماني رنج آور تر هست كه با احساس توام شده باشد.
تمام مدت اين بيت رو براي خودم زمزمه مي كنم…
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود

درد يك انسان تنها از خودخواهي و تنهايي نيست. درد يك انسان از توهم راه هايي هست كه فكر مي كند به خويشتنش ختم مي شود.
اين روزها بيشتر از تمام روزهاي عمر اين حس رو در خودم دارم.
حس اندوه وار خودخواهي….!

قفس 603 245 محمد حسین ضیاء

قفس

اين هوا هواي تازه نيست
اين نگاه نگاه تازه نيست
اين صدا صداي يك قفس
اين نگاه نگاه پر عطش
اين وسيله اي براي بودن است
اين شكوه جاودانه است
اين پلي ميان دست ما
اين دلي به سوي غربتست
من فرو فتاده از قفس
من رها شده چون ابر سركشم
مي چكم به خاك سخت سرد
مي خورم به ميله هاي اين قفس
اين صدا صداي آبهاست
اين نوا نواي دادهاست
اين پرنده را قفس بس است
اين فرشته را ابد خس است

بشكن اين سخت سر خيال خود
بفكن اين شرابْ تلخْ رنج خويش!
تو همان به سرْ سپهرْ سايه اي
تو همان غرورْ سختْ واژه اي
تو نفس نفس ترانه اي
تو غزل غزل فسانه اي
راه اين عطش خيال و داد نيست
درد اين قفس نواي ساز نيست
غم مخور كه آشيانه، لانه نيست
پر بكش كه آسمان جاي توست
مرغ بي قفس چو خو به آن گرفت
ميله ميله اش رنگ ارغوان گرفت

«ا.م.صبا»

تقديم به «تنها»

بوي خوش … 605 244 محمد حسین ضیاء

بوي خوش …

زنده به گور شدن افكارم را مي بينم و زنده به گور شدن عقايدم!
ديگر باكي از زنده زنده مردنم نيست!
باكي از نبودنم نيست
آنچه داشتم رفت
آنچه كه نداشتم، رفت
اكنون تنها من ماندم
 مني بي صورت، بي سيما، بي روايت
كاش افكار را اديسون به جاي خدا خلق ميكرد
تا آنزمان كه افكارت بي سو شده بود، سرت را بر ديواري،درختي، جايي مي كوبيدي تا چراغ بي نورش بشكند
دوباره چراغي نو
روزي نو
و افكاري نو

كاش انسان كليدي داشت براي فرمت كردن
براي بازگرداندن تنظيمات اوليه به روز ساخت محصول
اما گويا محصول نيستيم
حاصليم
حاصل يك رنج طولاني
حاصل يك دريغ و درد ظنز مانند، سخره گرفته شده و اشك آلود
تركيب غريبيست اين آدميت كه يت را خودش داده و آدمش را كسي ديگر
آخر اين آشيست كه يا شور شده و يا بي نمك!

آهاي؟
كجايي؟
تركيب ناقصي از من بيرون فرستادي
بي گارانتي
بي ضمانت تعويض
جنس بنجلي بود كه به دليل تحريم و هدفمندي، كم گذاشتي!
براي آدميت من هم كم گذاشتي؟
لطفا مرا بازگردان، چه به صندوقچه عدم و چه به مركز بازيافت با ليبل شادروان!

ابراهیمم باش؛ اسماعیلت می شوم… 604 252 محمد حسین ضیاء

ابراهیمم باش؛ اسماعیلت می شوم…

پروردگار من
گلويم تشنه چاقوي توست…
شاهرگم . آن سياه خوني كه ريشه در تاريكي افكارم دوانده
بزن تا آنچه كه هست از درون تهي گردد
اكنون تنها به تيزي آن چاقو اميدم هست
ابراهيمم باش؛ اسماعيلت مي شوم
مشتاقتر از اسماعيل
مطيع تر از ابراهيم
ابراهيمم باش؛ اسماعيلت مي شوم…

«الف.م.صبا»

پ ن: این شعر را در واپسین روزهایی که در ایران بودم نگاشتم. دیشب (۱۵ آذر ۹۴) در بستر خواب٬ اندکی مانده به ۵ سال سرگردانی؛ ناخودآگاه به زمزمه این شعر مشغول شدم. نمی دانم شاید موعد قربانگاه است.

رهايي 595 245 محمد حسین ضیاء

رهايي

پنجه بر پنجه اين ظلمت بي داد زدم
آتشي سخت بر اين نكبت پتياره زدم

دادي از جان وطن سوخته ي اين دل خود
بر سر ديو سيه روي سيه فام زدم

فكرت خويش برون كردم از اين محنت جاي
خلوت خويش به آن كلبه ي بي نور زدم

جان خود را به سر دوش كشيدم آخر
تا كه روح از بدن خويش به سجاده زدم

تخم اميد كه بودم همه وقت همدم من
بار ديگر به اميدش به دلي تازه زدم

مست و غمگين و مي‌ آلود خمار
رقص فردوس به آن مجلس بي گانه زدم

زدم آخر به لبم آن همه مي پي در پي
خوردم از خون جگر آن همه غم مي بر مي

تا “صبا” دست مرادش به خدا افتاد باز
ورد نامش به سحر بر سر تسبيح زدم

م.الف.صبا

سكوت دريا 602 241 محمد حسین ضیاء

سكوت دريا

 دريا، - صبور وسنگين - مي خواند و مي نوشت :
 "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و

زنجير بگسلم 

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

"" فريدون مشيري ""
-
-
مي خور … 600 240 محمد حسین ضیاء

مي خور …

چند گانه:

  1. حافظيه….
    چند وقتي هست كه دوره ديوان حافظ رو شروع كردم. امروز غزل دويستم اين ديوان رو مي خوندم. ناخودآگاه

    ياد سفر شيراز بخير...

    تمام اين سال ها پيش چشمم روشن شد. ياد اون روزي كه حدودا 20 ماه قبل دور هم با بچه ها جمع شده بوديم و من اين فال رو گرفتم:
    “می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب          چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند”
    فعلا دوست ندارم زمان و مكان و البته كسي كه من اين فال رو براش خوندم رو بگم. چون قطعا زمان همه چيز رو بايد نشون بده. اما اميدوارم اينطور نباشه و البته هم تاكنون همين گونه بوده.

     

    بگذريم. به هر حال خوندن اين ديوان براي من حكايت و خاطرات 12 سال زندگي با اين ديوان و كتاب رو دوباره برام زنده مي كنه.

  2. دوستان: روزهاي آخر بود. داشتيم به لحظه موعود نزديك مي شديم. دور يك ميز 12 نفره. بچه هاي مختلفي بودن

    خانواده احمد زيد آبادي

    . هنوز اون بحث ها و دعواها و اختلاف نظر ها رو به خوبي به ياد دارم. اما در ميون تمام اون درگيري ها دغدغه هاي خالصانه اي بود كه همه رو سر اون ميز دور هم براي يك هدف جمع كرده بود.
    بعد از 18 ماه كه وقتي بچه ها رو ياد مياد، دلم حسابي ميگيره. اونها الان كجا هستند؟ در چه وضعيتي؟ گاه به گاه با روياي پريشان حالي اين بچه ها از خواب بيدار ميشم. قطعا ياد اين افراد هميشه در ذهن ما خواهد ماند.

  3. اين چند روزه مطابق همه ساله “ويكي پديا” اقدام به جمع آوري كمك هاي مالي نموده . كاش مي تونستم به اين پروژه كمك كنم. دريغ از بودن عادي ترين تكنولوژي پرداخت الكترونيك در ايران! من به دليل استفاده هر روزه از اين سرويس، خودم رو در برابرش مديون ميدونم و احساس خوبي خواهم كرد كه بتونم به اين پروژه كمك رساني كنم.
راه اندازي كتابخانه ديجيتال و باشگاه محتواي آموزشي 540 282 محمد حسین ضیاء

راه اندازي كتابخانه ديجيتال و باشگاه محتواي آموزشي

امروز شروع به آپلود كردن فايل هاي صوتي و متني براي راه اندازي اين مجموعه محتوايي نمودم. كار سختي هست. چون سايتم توسط اربابان دگم فيلترينگ؛ مسدود شده است!
به هر حال من كارم رو انجام مي دهم. امروز مجموعه مشتمل بر 12000 مقاله و متن رو روي سايت آپلود كردم. پيش از اين هم مجموعه اي از فايل هاي صوتي رو آپلود كرده بودم.
فقط مسئله اي كه در اين ميان وجود داره، نرم افزار و يا افزونه مديريت فايل ها و دانلود هست كه درم روي چند موردش تست مي كنم.
سعي مي كنم مجموعه خوبي رو فراهم كنم. به زودي آدرس اين مجموعه رو جهت دسترسي عموم منتشر خواهم كرد.

حوصلتي نيست! 300 122 محمد حسین ضیاء

حوصلتي نيست!

ترسيدم آنقدر از روي عصبانيت گزنده بنويسم كه سر آخر دامن خودم را نيز بگيرد!

امشب خبر دادند حوا سيبي گاز زده! اجازت خواستند تا برانندش بر زمين، البت به همراه آن آدم!
گفتم دير نخواهد شد! فعلا حوصله اي نيست.
به وقت كه بر زمين عزلتش داديم؛ آنقدر زمانه اش سيب گاز زند كه ديگر آدم و آدميت از سر بدر شود!

بود؛ بودیم، بودند! 550 256 محمد حسین ضیاء

بود؛ بودیم، بودند!

گاهي براي با تو بودن به دنبال بهانه ها ميگردم. بهانه هايي كودكانه!
در شهر نيستي!
 در خيابان هم نيستي. ديگر در پياده رو هاي اين سياه خيابان هاي بي چنار و لك لك هم نيستي.
غربت سنگ فرش هاي خيابان زير قدم هايم پيداست. پايم را مي گيرند و نشاني مي خواهند!
كجايت نشانيست؟
كجايت رعيت احساس نشسته تا صدقه وجود را در كف پياله ات حواله كنم؟
من فقير بودنت هستم!