روزانه

خواه و ناخواه 150 150 محمد حسین ضیاء

خواه و ناخواه

حتی یک لحظه این ذهنیت از مغزم نمی گذرد. وقتی حسی از درجۀ ارزش ساقط شود باید کنار گذاشته شود و با چیزی مهم تر یا حتی سنگین تر پر شود. تا کجا؟ تا کی؟ تا انتهای بی فکری یک انسان و یک ملت؟

آیا خواستن و یا خواسته شدن در این میان بابی از اعراب دارد؟ و باز از خودم می پرسم تا کی و تا کجا؟ آنکه درک میکند، به درک می رود. پس باید گوش بست، چشم خاموش کرد و دهان را بر افسار خفقان استوار کرد! و البته خوب میدانم که اکنون من کجا هستم و لب بام کجاست!

آدم ها یکدیگر را ناخواسته به بردگی می گیرند، گاهی به شرافت، گاهی به رذالت. آیا می دانی تنها تفاوت میان این دو کجاست؟ در میزان فهم عامل!

همین حماقت است که مرا در این راه زنده نگه میدارد …

تک تک 640 259 محمد حسین ضیاء

تک تک

دوست دارم بنویسم برای خودم، برای تنهایی خودم و برای خلوت خودم. دوست دارم بنویسم برای صفحه ای که خواننده ای نداشته باشد. برای صفحه ای که به جای نمایش نوشته های من، پیام فیلترینگ عقیده ای را نشان دهد که بیداد می کند.

دوست دارم اسمی دیگر، نامی دیگر، گوشی دیگر و زبانی دیگر را به کار گیرم و پیمانی ابدی ببندم میان همه این فرایض!

دوست دارم در ناکجا آباد ذهنم، درونم و خلوت افکارم، پرده ای دیگر را به آپارات خانه ی یک بیننده بسپارم و دیالوگ آخر را با تمام وجود از درونم فریاد برآورم. گاهی از بی فریادی؛ نه از بی صدایی که از خفقان آن، غم سکون را حس میکنم. نه آن سو امنیتی و امیدی، نه این سو گرمای …. .

دوست دارم خلوتم را و تنهایی ام را و صدای تک تک کلیدهای این صفحه سیاه را، تا به فشار هر دکمه آن، هجوم افکارم را به سخره بگیرم. این روزها بیشتر از هر دوران دیگری در زندگی ام به این کلید ها و این صداها و این تک تک ها نیازمندم.

 

 

منطق در سرزمين خاكسترها 606 240 محمد حسین ضیاء

منطق در سرزمين خاكسترها

جامعه بر اساس چهارچوب هاي جاري خود و بر اساس آنچه در تعاريف اجتماعي پايه گذاري شده در فرهنگش سازماندهي شده است از يك سري نتايج هميشه رنج مي برد. جامعه ايران متاسفانه يكي از بهترين نمونه هاي اين نوع نتايج است. جامعه اي كه با اين همه تفاوت در اقوام و مذهب و ديدگاه، نميتواند خود را در قالب يك قانون ثابت و بر آمده از ديدگاه چند نفر منتسب به جرياني و تفكري خاص، زير يك پرچم به رضايت نسبي وبالاي مردمي رهنمون شود. چهارچوبي كه اساس آن نه به اين نسل و نسل قبل از آن، بلكه به نسلي پدرانمان گره خورده و نه من نوعي و نه هيچ يك از اين اكثريت جوان جامعه ايران، اندك نقشي در آن نداشته، اما بيشترين نقش و نتيجه آن بر روي همين نسل پياده و اجرا شده است.

من در اين چهارچوب اجتماعي حق گفتن خواسته ام را بر اساس پايه ريزي عقيدتي خودم ندارم. من در اين چهارچوب قوانين اجتماعي به عنوان يك درمانده در برگ برگ اين كتابچه روزگار سپري كرده و نقشي حتي به عنوان منتقد نيز برايم قائل نيست. اين قانون مانند همان بركه ايست كه راكد مانده و بوي ماندگي اش ثمره و حاصل من است. ايران براي همه ايرانيان بوده و خواهد بود و قانون اساسي آن نيز بايد براورده كننده نظر همه اديان و اقليت ها و ديدگاه ها باشد. البته نه در سخن و نوشتار، بلكه به گفتار و عمل و عينيت جاري آن!

قانون منطقي، اجراي منطقي ميخواهد. نه اين قانون به طور كامل منطقيست و نه اجراي آن اين شائبه را به ذهن ميرساند كه مجريان در صدد اجراي آن هستند. التبه مجريان قانون از نظر توانايي هيچ مشكلي ندارند، ليكن آنچه بر افسار ديدگاهشان متصور باشند را اعمال و آنچه كه بر خلاف آن بايد را منكر مي شوند.

مسئله امروز جامعه ما آگاهي است. آنها كه مي دانند و آنها كه نمي دانند و البته آنهاي كه نميخواهند كثيري از مردم بدانند. دموكراسي و برابري در هيچ جامعه اي مستقر نخواهد شد مگر آنكه مردمش در آگاهي از برابري نسبي برخوردار باشند. آگاه كردن و آگاه نمودن مردم يك جامعه به حقوق اوليه خودشان و ترسيم يك راهكار براي رسيدن به آن، مهمترين وظيفه هر فعال اجتماعي است. قرار نيست در پس هر آگاهي يك انقلاب خوابيده باشد و قرار نيست در پس هر دانستن تخريب و اعدام و كودتا خوابيده باشد. حكومتي كه فاسد نيست از آگاهي مردمش بيمي ندارد. حاكماني بيم دارند كه حاضر نيستند خود را براي اندكي در بوته آزمايش افكار مردم و انتظارات آنها قرار دهند. حكومتي بيم دارد كه از همه گونه رفتارهاي بسته، براي خاموش نگاهداشتن بيداري انسان ها در جوامع فروگذار نيست.

حاكمان بايد بدانند كه اصولا هر منتقد بر انداز و انقلابي نيست. بايد بدانند كه بستن راه انتقاد، بستن راه منطق است. هنگامي كه راه منطق در جامعه اي بسته شد، گفتماني جز خشم و نفرت در جامعه متسري نخواهد شد.

از ديدگاه من و بر اساس تاريخي كه بارها و بارها خوانده ام و تجربه ي تاريخي كه طي اين 20  و اندي سال به ياد دارم، تفكر مردم بر حاكمان غلبه خواهد كرد. اما هزينه اين غلبه در شرايط كنوني جامعه ما كمي گران خواهد بود و تا زماني كه بيان من شهروند با تو كارگزار از ترجماني متفاوت برخيزد، آرامش به سرزمين خاكسترها باز نخواهد گشت. خاكسترهايي كه در بستري از آتش، آرام گرفته اند.

 

حال و احوال 150 150 محمد حسین ضیاء

حال و احوال

حال و احوال این روزهای من حال و احوال ماندگی و درماندگی یک تفکر است. میان پوچی مطلق و امیدواری صرف. از طرف به بن بست تاریک یک دالان پوچ بودن میرسم و از دیگر روی به آستانه راهی سپید با درختانی از آزادی!

همراهم نه همراه است و نه نه بی راه. همراهم خود عذاب خلصه آلود یک وهم سبز رنگ را برای سالها باید به همراه کشد. همراهم خود زخم خورده این مسیر است.

راهیم نیست. امروز و دیروزم، چون فردا و فردا ها خواهد بود و مطلق پلید تاریکی همبسر شیطانی یک نفس. جامه سپید می پوشم، تا در هم آغوشی این وهم، مرزی بین بودنمان باشد. تفکیکی میان اندیشه مان با حقیقتی که در عرق این هم آغوشی ساری و جاری یست.

همیشه در پس این بودن نقش خیالی به بازی کودکانه خود با تیله هایی از جنس مردمک ها مشغولست. همیشه وهم را واژه ای می پنداشتم برای آنچه خیالست و نه اسمی برای کودکی در آغوشم. در پس ماه ها اکنون در ابتدای آن وهمم. در ابتدای آن خیال. در ابتدای آن مشترک … .

هوای این چند روز آفتابی و گرم است. اکنون سپیدی این برف بر جا مانده از زمستان به کناری رفته. نمیدانستم پیش از این بر روی چه راه می رفتم. زمینی محکم یا یخی تازک بر سطح دریاچه ای عمیق.

 

مادر… 400 300 محمد حسین ضیاء

مادر…

سر تعظیم در مقابل وجود اهورایی اش فرود می آورم . وجود اهورایی که سالها نوازشگر روح و جسمم بوده و خواهد بود.
خدایش در همه حال از بلا نگه دارد … .

روزت فرخنده باد مادرم!

 

محمد حسین ضیاء
بعد از روزها 602 224 محمد حسین ضیاء

بعد از روزها

به همین زودی سه ماه شد. سه ماه بدون ایران و سه ماه دور از ایران… . یادم میاد تمام مسیرهایی رو که در ماه های آخر قدم میزدم، گوشی موبایلم رو توی دستم میگرفتم و صدای اطراف رو ضبط میکردم. میدونستم دلم برای همه اون صداها تنگ خواهد شد.
از صدای لحظه ای که وارد مترو می شدم تا لحظه خروج. از صدای خیابون آزادی و چهارراه ولی عصر و بازار تجریش و سمنوی عمه نرگس گرفته تا صدای خودم با تنی لرزان وقت بالا رفتن از پله های شرکت.

یادم میاد وقتی توی خیابونی قدم میزدم این جمله رو زمزمه می کردم که معلوم نیست بار دیگری برای قدم زدن در این خیابون بدست بیاد. سعی میکردم لذت بودن در اون رو با تمام وجودم احساس کنم. سال 89 برای من تمام حادثه بود. به طوری که میتونم برای هر روزش اتفاقی رو به خاطر بیارم. طی این سال درس گرفتم و درس پس دادم. هر روزش برام تجربه شد و تمام زندگیم رو میتونم در مقابل این یکسال قرار بدم.

در حال حاضر رضایت دارم از عملکردم در این یکسال. خوشحالم که با تمام وجودم و ظرفیتم تلاش کردم . هر روز نقش یک منجی رو بیشتر در زندگیم احساس کردم. کسی که بود و حضور داشت و امیدوارم بتونم سپاسگذارش باشم.

شاید کسانی که این مطلب رو بخونن از من انتظار دارند که من در رابطه با موضوعات دیگری بنویسم. اما من این خلوت گاهم رو خالی از تمام رخداد ها می خوام. دوست دارم اینجا دهن کجی بکنم به همه افکاری که در روز همراهم هست و خارج از اونها بحث کنم و بنویسم و کمی با خودم باشم.

سال 90، ماراتن دیگری هست که آغاز شده. هنوز دارم کفش هام رو میپوشم. زمان رو نباید از دست داد.

بهتره برم تا دیر نشده. البته منظورم از این خط آخر چیز دیگری بود. شیری بود که برای مایه زدن آمادست؛ جاتون خالی، برای خوردن یک ماست شیرین! 🙂

 

 

تولدي ديگر…. 600 224 محمد حسین ضیاء

تولدي ديگر….

دوست داشتم، اما فكر نمي كردم! تنها ترين روز تولد من!

اين روزها دوستان عزيزم را بهتر شناختم. اين روزها تفاوت بر باد رفته و از ياد رفته را بهتر ديدم. خوشحالم و اميدوار…
امشب  را براي سلامتي و طول عمر عزيزاني دعا و آرزو مي كنم كه عمري را براي من گذاشتند. براي مادري كه ماهها و سپس سالها بي قرارش كردم و براي پدري كه نيمي از بدنش را بر اثر ساليان برايم نثار كرد…

آمين

پنج سال گذشت… 573 240 محمد حسین ضیاء

پنج سال گذشت…

پنج سال گذشت
نقطه سر خط!

اين حكايت مبسوط يك زندگيست….
نمي دانم شنونده تبريك باشم يا بيننده تمسخر؟
نمي دانم نشان افتخار است يا برچسب بد نامي؟
تنها مي توانم حس سرماي پوزخند تلخ بر لبانم را احساس كنم كه با نيم نگاهي به گذشته، در آستانه آينده وامانده است…
اين حكايت هجرت است از مايي به مني!
هجرت به ناكجا آباد يك انسان
چند روزيست كه بوي هجرت مي آيد…

پدر 600 266 محمد حسین ضیاء

پدر

كسي دخترم را ديده است؟

كسي تنها گمشده ي مرا ديده است؟

شكست پوست پيشانيم خبر از بي تابي دورانم مي دهد

لزرش دستانم نشان قلب شكسته ايست كه تقدير برايم رقم زد

1 روز؟ 2 روز؟ 1 ماه؟ 2 سال؟ چند وقت…؟ يك عمر

يك عمر بي او تنوانم بود

نتوانم! من پدرم.

پدر را روز الست دايگي فرزند ندادندش! زيرا تحمل اندك دوري، اندك گريه و رنجش فرزند را نداشت

پدر هميشه تنها بود

پدر هميشه تنهابوده و تنها خواهد ماند

ودر پس تنهايي خويش زودتر از آنچه ديگران بدانندخواهد مرد

پدر هميشه زودتر خواهد مرد

توان ماندنش نيست

دخترش را مي خواند:

من پدرم… پدري خسته دوران، پدري رنج ديده دوران

اما پدر كه بود؟

پدري كه تا دختر نبود، اسمش “مرد من” بود و چون زن مادر شد اون نيز ديگر مرد نبود. شوهر بود. پدر بود. درمانده و تنها بود…

پدري كه عمري را در پس تنهايي گذراند تا دختر روي آرامش بيند

پدري كه هميشه در ميان مهر مادر و دختر غريبانه بود

پدري كه هميشه تنها بود

اما مادر رفت!

دختر رفت!

زندگي رفت!

او ماند و خروار خروار خاطره و اندوه نبودن

پدر روزها در ميانه كوچه ها با بي نوايي ندا ميداد:

غمگينم. پدري غمگين را ديده ايد؟

اين منم

پدري تنها در آستانه ي گمراهي دوران

دخترم كجاست؟

دخترم را مي خوانم….

دخترم كجاست؟

شاهنامه 600 249 محمد حسین ضیاء

شاهنامه

بنام  خداوند  جان  و خرد                                                        كزين برتر انديشه بر نگزرد

امروز شاهنامه رو شروع كردم. آرزويي كه دير به سراغش رفتم. اعتراف ميكنم چندين مرتبه شروع كرده بودم و ناقص موند.

ازين پرده برتر سخن گاه نيست                                                  بهستيش انديشه را راه نيست

شايد آشنايي من از كودكي با داستان هاي شاهنامه در اين حس و خواسته ي هميشگي براي خواندن كامل اين اثر بي تاثير نبوده باشه. يادم مياد اولين مرتبه كه تونستم به آرامگاه فردوسي قدم بگذارم 12 سالم بود. همان زمان از كتابفروشي در حاشيه آرامگاه كتاب داستان نبرد رستم با ديو سپيد رو خريدم. كتابي با جلدي آبي رنگ و تصويرسازي از همان صحنه نبرد.
دومين آشنايي نزديك من با داستان هاي فردوسي مربوط به رستم و سهراب بود كه تاثير خاصي رو بر روي من گذاشت. احساسي كه منو دچار رويا پردازي هايي كودكانه مي كرد.

خوندن آثار مرتبط از شاهنامه هم جزو مواردي بود كه بهش علاقه داشتم. خوان هشتم اخوان از جمله نبشته هايي بود كه هيچ گاه يادم نخواهد رفت. حس اندوهي كه هميشه صورتم رو خيس مي كرد.

قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است ”
شعر نیست.
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ – عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
“…روکش تابوت تختی هاست …”

… با هزاران یادهای روشن و زنده…
گفت در دل : ” رخش ! طفلک رخش
آه”!
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد ناگهان انگار

 

به هر تقدير من شروعي دوباره رو براي فتح اين كاخ بلند….

بر آوردم از نظم كاخي بلند                                                    كه از باد باران نيابد گزند