• 11دسامبر, 2010

رهايي

رهايي

رهايي 595 245 محمد حسین ضیاء

پنجه بر پنجه اين ظلمت بي داد زدم
آتشي سخت بر اين نكبت پتياره زدم

دادي از جان وطن سوخته ي اين دل خود
بر سر ديو سيه روي سيه فام زدم

فكرت خويش برون كردم از اين محنت جاي
خلوت خويش به آن كلبه ي بي نور زدم

جان خود را به سر دوش كشيدم آخر
تا كه روح از بدن خويش به سجاده زدم

تخم اميد كه بودم همه وقت همدم من
بار ديگر به اميدش به دلي تازه زدم

مست و غمگين و مي‌ آلود خمار
رقص فردوس به آن مجلس بي گانه زدم

زدم آخر به لبم آن همه مي پي در پي
خوردم از خون جگر آن همه غم مي بر مي

تا “صبا” دست مرادش به خدا افتاد باز
ورد نامش به سحر بر سر تسبيح زدم

م.الف.صبا

Leave a Reply