روزانه

گمراهی 1024 656 محمد حسین ضیاء

گمراهی

آیا صبحی شده که بیدار شوید و فکر کنید که چه غلطی می کنید؟ آیا شده در میانه یک کار به این فکر کنید که چرا اینقدر تا خرخره در میان یک تار گرفتار آمده اید؟ از سو کشیده می شوید و رانده می شوید. رو به آسمان نیم نگاهی می کنید، به درون می خزید و می بینید که خودتان تار تنیده و در آن گرفتار آمده اید؛ که اندوه فزونی یابد.

به قول صائب،‌
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد
خواب در وقت سحرگاه گران می گردد
آسمان در حرکت از نظر روشن ماست
آب از قوت سرچشمه روان می گردد
رای روشن ز بزرگان کهنسال طلب
آبها صاف در ایام خزان می گردد
طالب خلق اگر گوشه عزلت گیرد
همچو دامی است که در خاک نهان می گردد
رتبه عشق به تدریج بلندی گیرد
باده چون کهنه شود نشأه جوان می گردد
آسمان خاک ره مردم بی آزارست
گرگ در گله این قوم شبان می گردد
هر که را تیغ زبان نیست به فرمان صائب
عاقبت کشته شمشیر زبان می گردد

و به قول خیام:
از هر چه به جر می است کوتاهی به
می هم ز کف بتان خرگاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به
یک جرعه می ز ماه تا ماهی به

ساحلی دیگر 1024 768 محمد حسین ضیاء

ساحلی دیگر

به گواه تاریخ آخرین نوشته منتشر شده ام، دو سال اندی بوده که ننوشته ام. البته نوشته ام اما منتشر نکرده ام. گاهی ننوشتن نشان از گرفتاری است و گاه بر ناگرفتاری.
این مدت نه بر روزگار بودم و نه روزگار بر من. گرچه سخت و خوش در هم آمیخته بود، اما چنان همه چیز در هم تنیده بود که فرصت چشیدن فراهم نبود.
روزی که نوشته”مثلث شوم سپید” رو می نوشتم، روزی بود که هنوز به اوج قله نرسیده بودم.
روزی که “ابهام” رو نوشتم، واقعیت تلخ به مانند یک سایه در کنارم خفته بود و تنها چند هفته بعد خودش رو نمایان کرد. زندگی مثل همین موج های ساحل فجیره، نا آرام بود و سخت. اما در پی هر تلخی، نوید شادی نهفته، هرچند گاه ناپایدار!

دو سالی به ساحل گذشت. دوسال به شادی، دو سال به رنج، دوسال به تردید و دو سال به امید!
حال دوباره زمان، زمان رفتن و وقت به آب زدن است. نمی دانم ساحل بعدی کجاست، اما کاش ساحل، جزیره ای باشد امن، آرام و با درختان سپیدار.

ابهام 750 746 محمد حسین ضیاء

ابهام

از نظر من٬ ابهام بدون تردید یکی از آزاردهنده ترین ابعاد روانی بشره. اینکه ندونی در پس هر پیچ زندگی چه چیزی رو خواهی دید٬ هم هندوانه ای از هیجانه و هم زهر ماری از رنج. وقتی که برای کنکور می خوندم٬ ۱۷ ساله بودم و در شاهرود زندگی می کردم. اولین تجربه واقعی از تنها بودن و تنها زندگی کردن رو در ایام تعطیلات چند روزه ماه رمضون تجربه کردم. وقتی که خواهرم read more

مثلث شوم سپید 391 208 محمد حسین ضیاء

مثلث شوم سپید

شش ماه پیش یکی از خوشبخت ترین آدم ها بودم٬ اما غر میزدم. معیاری برای درک شرایط آن هنگامم نداشتم. لذا از آنچه که وجود داشت٬ نتوانستم بهره و لذت ببرم.
شش هفته پیش٬ یکی از خوشبخت ترین آدم ها بودم. باز هم بی تابی کردم و غر زدم. اینبار معیاری برای درک شرایطم داشتم٬ معیارش همان زمان معلوم شش ماه قبل بود٬ اما حدودی از شرایط و بحران و وقت خوش نداشتم. لذا باز فکر می کردم که در بدترین نقطه تاریخ زندگی ام ایستاده ام.
read more

شورش کرده اند 600 422 محمد حسین ضیاء

شورش کرده اند

مقدمه: از آن روی که کار و درس و زندگی من همه در همین خانه و پشت همین اپن خاکستری آشپزخانه ام می گذرد٬ لذا ممکن است طی یک روز و حتی مورد بوده که سه روز با کسی صحبت نکنم. لذا تمام وضایف آن را محول کرده ام به انگشتانم و گوشهایم. گوشهایی که آهنگ می شنوند و انگشتانی که می نگارند آنچه که در افکارم می گذرد. خوشبختانه این سایت فیلتر است و کمتر کسی خواننده ی این مطالب است٬ مخصوصا عزیزانم. آنقدر فضای اینستاگرام را تلخ کرده بودم که مجبور به مهاجرت دوباره به این فضا شدم.
اگر شما همکنون در حال خواندن این متن هستید٬ لطفا بدون قضاوت بخوانید. می دانم که متنی که نوشته ام تمامش تاریک٬ تلخ و نا خوش است. بیشتر به نوشته ی آدمی می ماند که از ترس اینکه کفش هایش خراب شود٬ پای لخت بر روی نرده های ساختمانی ده طبقه ایستاده و به افکار دیگران بعد از فهمیدن خبر٬ فکر می کند. اما واقعیت من جور دیگری است. این شرایط گرچه همچون هزارپا بر روی وجودم چنبره زده٬ اما می دانم که می توانم از آن عبور کنم٬ صبر کنم٬ مبارزه کنم. اما افکار آدم در سرش به مانند زودپزی است که اگر بخارش را تخلیه نکنی٬ خانه ات را ویران می کند. این نوشته پیش رو همان سوپاپ هایی است که مرا تخلیه می کند. با نوشتن آرام تر می شوم.

read more

سال میلادی 476 293 محمد حسین ضیاء

سال میلادی

برخی لحظه ها شبیه یک لبه اند٬ شبیه یک خط اند؛ مثل زمانی که یک چشمت را می بندی تا همه قاب عکس ها را بر اساس یک نقطه تراز کنی. این نقطه در بعد زمانی می تواند لحظات خاص باشد.
read more

آقای پوشالی 500 375 محمد حسین ضیاء

آقای پوشالی

نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت وقتی متن ها و عکس ها و طرح های فلزی ام را در سایت دیگری و با نام کسی دیگری می بینم. نمی دانم بخندم یا گریه کنم بر اینکه یکی دیگر حتی نوشته “باز آر مرا به آسمان ها” را هم بی چشم و داشت برداشته و مصرف کرده بدون اینکه شاید حتی حسی به آن داشته باشد!
حتی نوشته درباره ی خودش را هم از متن من برداشته!! یعنی تا این حد!؟
read more

بسم الاکلنگ 600 450 محمد حسین ضیاء

بسم الاکلنگ

بسم الاکلنگ
الف ٬ لام٬ گاف
همو که بالا می برد٬
به عرش؛
همو که غره می کند تو را بالضع و المکان

قسم به الاکلنگ
همو که پایین می برد٬
به فرش؛
همو که نجیب می کند تو را به درد

read more

مردمان 1024 768 محمد حسین ضیاء

مردمان

وای از یونجه ای که می خورند
حاشا از ادراری که می نوشند
مردم را می گویم
آنان که از ثانیه ای برای بالا آوردن کلمات متوهمانه٬ دریغ نمی کنند
مرده را در گور آبستن می کنند
مهاجر را بیگانه
و تنها را مغموم

قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَديداً 586 362 محمد حسین ضیاء

قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَديداً

چند شب پیش در صفحه اینستاگرامم درباره بی خانگی نوشتم: “بسياري از ما از كودكي اواره بوديم. بي “خانه” بوديم. يا كلاغمان بي خانه بود. يا مثل گاو حسن در راه هندوستان و فرنگ و يا همچون علي كوچولو، در خانه بوديم اما بي خانواده! يعني هميشه يك نفرمان نبود. يا براي سربازي رفته بود يا براي درس و دانشگاه. همين قاب عكس خانوادگي منزل پدري، تا كنون ده ها بار به روز شده اما باز هم يكي از ما به هر نحوي نيست. كسي كه از خانه مي رود، ديگر هيچ جا برايش خانه نيست. تكه تكه اجزاي افكارش را و خاطراتش را همچون مرغ هاي چهارگانه ابراهيم، در چهارگوشه قله هاي زندگي مي گذارد. از ١٧ سالگي كه از “خانه” رفتم، تا اكنون كه در “خونه” ام شب را سپري مي كنم، قصه هاي زيادي به پايان رسيده است، و اين كلاغ ما به “خانه” اش نرسيده است.”

یکی از دوستانم read more